|
شما هم تبعید خواهید شد... |
![]()
یک حادثه ٬ میان منو تویی هامان
یک حادثه ٬ به زیر تلی از خاک
آرام ریشه تنیده کنار دستانم ٬ یک حادثه
گاهی به باور من قد نمیدهد
سروی که از خیانت سایه تنیده است
ریشه به ریشه با من و تنها رفیق من یک حادثه...
یک حادثه که بوی چین زلف
یک حادثه که بوی من و تو ٬ بوی بلندی ٬ بوی تو...
یک حادثه که با منو با تو شریک بود
یک حادثه که با من و ٬ با تو شریک بود
همچو زنده رود می رود از پیش چشمانم ٬ یک خاطره...
انگار که دیروز بود
کنار دستانم ٬ کنار دستانت ٬ کنار دستانش...
یک اتفاق برای من ٬ یک حادثه برای تو
یک حادثه که با من نه ٬ با تو شریک بود
تاریخ نوشته : ۱۸/۱۲/۹۰ ساعت : ۶:۰۰ صبح نویسنده : مهدی فروتن

واژه صلابه کش خاطرت هست...؟!
خوراکی هایی به رنگ این روزهای من خاطرت هست...!!؟؟
خاطرت هست چین زلف هایی که گرد استواری می پیچیدند و این روزها در گلوی من...
یک علامت بزرگ به بازی ام گرفته است...
میان گیوتین لبهایت دست وپا می زنم... مدت مدیدی است...
شاید آن روزها... شاید هم نه....
آن روزها غروب جمعه اینقدر دلگیر نبود...
آن روزها غم هایم حریف لبخندت نبود...
ماه خون آن روزها هم اینقدر بی رنگ...
حالا چه بر سر آن روزها آمده ...؟! که تو حتی .... که تو حتی...
سلام دوست آن روزها و این روزهای من...
بنویس : فسیل شده ... گانش را بردار...
اینجا کسی به فکر تبعید شده ها نیست.... اینجا دیگر کسی فسیلی نیست...
کجا حبس ابد می کنند خوبی را...؟!
کجا ممنوع الملاقات می کنند دلتنگی را...؟!
حتی زنده زنده فسیل می گیرند...
به کجاها می کشانی ام !!؟؟
قلمت مرداب کشیده میان خط هایت...
ببین که فاتحه خوانه بودن است پنجره...
ای بانی بغض های منجمد...!! ببین چگونه سرانجام را سرآغاز کرده ای..!!
اعصابم دفتر نقاشی دخترک ۳ساله ای است که به برگ های مچاله فکر می کند... به آن هیچ بزرگ...
پای اراده ام عجیب لنگ می زند...
دیگر خبری از بچگی نیست...
درد را هم برایم لقمه می کنند این روزها...
این روزها شب است
بانو
آری
"کسوف روزها ٬ گریز "ماه" می خواهد"
پایان نوشته : ۲۹/۳/۹۰ نویسنده : مهدی فروتن
پ.ن ۱ : قابل توجه کسانی که فکرشون منحرفه " گیوتین لبهایت " استعاره از حرف زدنه...
پ.ن ۲ :خیلی خیلی خیلی واسه نوشتنش وقت گذاشتم و امیدوارم لطف کنید و نظر بدید و اگه نقدی هم هست خوشحال میشم بشنوم...
پ.ن ۳ :واسه اینکه دوس ندارم کسی دچار سر در گمی بشه توضیح میدم که ٬ کلمه هایی که "قرمز" شدن اشاره به یه "چیزه خاص" دارن و کلماتی که پر رنگ شدن "تاکید" شدن و نیاز به تامل بیشتری دارند
پ.ن ۴ :۱ عدد مخاطب موجود است...
پ.ن ۵ :یه نکته ی ظریفه دیگه این که بعید می دونم کسی با یه بار خوندنش بتونه باهاش ارتباط بر قرار کنه و درکش کنه اگه قابل دونستید بیشتر از یک بار بخونیدش...
پ.ن ۶ : شروع نوشته فکر کنم ۴ روز قبلش...
آرام سرت را به روی زانوانش میگذارد
و آرام درد را برایت لقمه میکند ٬
این است قصه ی پنبه و سر...
نویسنده : مهدی فروتن

دو آستین دارد و دکمه های متعددی...
۲ جیب کوچکی...
خانه هایی به شکل مربع کنار هم نشانده ای...
این بار دماغ دختر همسایمان نیست که می سوزد و بویش به مشامم می رسد ٬
این بار گرمای وجودت را به تارو پودش پیچیده ای و عصاره ی ید دارت را به بالای آستین هایش...
خواب !!! واژه ی غریب این روزهای من... و تو که آشناترین آشنایم بوده ای...
عطر وجودت که دیوانه می کند ٬ اینجاست ٬ کنارم ٬ شبانه روز...
زنده بودن است دم هایی که از تارهایش میجویم ٬ و مرگ ! بازدم های پودش...
بازهم خواب !!!
اما کنارت چه حس عجیبی است که دارمت ٬ می خوابانمت و نگاهت می کنم ٬
که مبادا لحظه ای دیر می شود گاهی...
تو چه گرمی و سرد می شود کنارت دستان من و تند می زند... کند می شود پلکهایم اما ٬
مبادا... لحظه ای دیر میشود گاهی...
چه بیمارگونه نگاهم می کنی و من چه بچه گانه اشک میریزم...
پرستارم... پرستاری که بیمارت شد ٬ و بیماری که بیمار داری میکند گاهی...
خاک هم قبیله ی دستانم شد و هم خانه ی پیشانیم ٬ پیش چشمانت به رکوع می روم اما...
چقدر مردّدم اینبار... چقدر بی اراده ام کردی... مگر نمی دانی؟؟
لحظه ها دیر می شود گاهی...
پ.ن: حدودا تاریخش ماله مهر و اوایله آبانه ۸۹
بازهم میان غم ها صلابه ای می شوم...
چگونه فراموشت کنم؟ ای وای...
چگونه؟؟؟! وقتی گیسوانت میان وجب وجب های اتاقم نقش بسته است...
میان شانه ام...
میان این اتاق سه در چهار ٬ به هر طرف که نگاه می کنم تویی...
کنار قاب کودکیت زانو بغل کرده ام... زانوانی که روزی میهمان زانوانت بوده اند...
و دستانی که هم خانه ی گیسوان زیبایت...
چگونه این انتظار داری...؟؟؟ گم شوم میان نبودنت ؟؟ وقتی میتوانی باشی...
چگونه منتظر بازگشتت باشم وقتی که هستی؟؟
چگونه به صلابه می کشانی ام؟؟؟
درون مرداب "تو" که خانه ام بوده است روزی ٬ دست و پا بزنم...؟؟؟!!
به کجا می کشانیم؟؟
به پرده ای رنگی که رو به رویمان بود؟؟؟
به صندلی های متحرکی که همسفرمان بودند؟؟؟
به اتاقی که هم خوابمان بود؟؟؟ یا به اتاقت؟؟ به کجا می بری مرا؟؟
به دامن سبزت؟؟ به چادرت ؟؟
به نماز هایی که خواندهایم؟؟ به قنوت هایی که رفته ایم؟؟
به روزهایی که بوده ای؟؟
به کدامین صیغه اقتدا کنم؟؟؟
بوده ای....؟ بوده ام....؟ بوده است؟؟؟
به کجا همرهت شوم؟؟
تو را به جان کودکی که جان عمه است ٬ به بیراهه ات مبر مرا...
۲۶/۱۱/۸۹ مــ ـهـــ د ی فـــ ـروتـــ ـن
دیوانه ترین عاشق دلسوخته ام من...
همرنگ چراغای خیابان شبم من...
هم صحبت مردان بد اندیش... همسایه ی دیوار به دیوار غمم من...
هم کیشمو هم خانه ی ابلیس... دیوانه منم من... دیوانه منم من...
با یاد تو در خوابم و بیداریم از کیست...؟؟!! هم پیکر رویای ظریف تو منم من!!!
یک دست میان هجر الاسوت یار است ٬ یک دست میان سر مرداب تگرگ است...
یک خانه...
یک خانه پر از مهر و عطوفت...
یک خانه پر از غصه و مرگو شب و مهنت...
یک دوست پر از مرگ قناری...
یک قاب پر از خاطره و عشق...
یک سفره پر از مهر و نداری...
اینها خاطرت هست؟؟؟!!
یک خواب پر از عاطفه بودی...
یک خواب پر از حادثه بودی...
یک خواب پر از همهمه بودی...
دیوانه ترین عاشق دلسوخته بودی...
پ.ن: سه نقطه ی خالی واژه ایه که پیداش نکردم ٬ چیزی به ذهنتون رسید کمکم کنید.ممنون.
پ.ن: با لطف یکی از دوستام ویرایش شد .
جمــ ــ ـعه ۱۷/۱۱/۸۹ ۳:۵۳ نـــ ـیمــــ ه شـــ ـبـــــ
نفسهایت که شماره میکنم ... و خورشیدی که میان آشیانه ام است امشب...
و دستان کوچکت که گرم می شود میان دو دست پینه بسته ام...
زمان می گذرد که لمس میکنم شقیقه و آرام تا نبض گردنت...
اجازه ی فدا شدن می خواهم و لبیک که نمی گویی...
نفس نفس که کنارم نشسته ای آرام ٬که سرت به روی زانوانم میگذاری امشب...
وجب وجب به تو آویزان میشود این جسم پر گناه و خسته ام امشب...
چگونه انصراف دهم از لبهایت که حس میکنم در این سیاهی شب...
چه پر شتاب می زنی ٬ چقدر عاشقانه ای...
چقدر پر نجابتی ٬ چه پر شتاب می روی...
چه خیس گشته گیسوانی که بند دستان است...
چقدر حیرانم ٬ که لابه للی عشقمو سر در گمم...
چقدر حیرانم ٬ از رفتنی که لابه لای لب هامان می گذرد...
و او فکر می کند که نیست امشب من...
۵ شنبه ۱۵/۱۱/۸۹ ۴:۱۶

چه زیرکانه دور می زنی لحظه های با هم بودنمان را...
چه بی رحمانه غم را به روی شانه های نهیفم می گذاری...
چقدر تنها میشوم...؟؟!! کسی نمیداند...
چقدر اشک... چگونه از میان آغوشم رهایت کنم وقتی که اینگونه ای ؟؟!
چه شبی...
شبی که چشمانمان خیس بود... شبی که گرمایمان یکی...
شبی که بوسه میزنم لبانی که... و اشک می ریزم به روی گونه هایت...
و خیس می شوی میان اشک غمم... و خیس می شوم میان اشک غمت...
و گریه ای که بند نمی خواهد آید...
برای شانه هایی گریه میکنم که دیگر به وقت گریه هایم نیست...
جدایی اینگونه که دوست می داری ام و من هم...؟؟
جدایی اینگونه که اشک میریزی و من هم...؟؟
جدایی اینگونه که می میری و من هم...؟؟
جدایی اینگونه که بی خوابی و من هم...؟؟
جدایی چگونه باید میان کوچه هایمان پرسه زند...؟؟
من که در رویش بسته بودم...
شاید حواسمان پرت می کند... پرت میکند لحظه های باهم بودنمان را تا که نقش
بندد حلقه های ماتم و اشک...
شاید حواست پرت بوده است... پرت بوده است... شاید... من هم....
۱۵/۱۰/۸۹

چه زیرکانه دور می زنی لحظه های با هم بودنمان را...
چه بی رحمانه غم را به روی شانه های نهیفم می گذاری...
چقدر تنها میشوم...؟؟!! کسی نمیداند...
چقدر اشک... چگونه از میان آغوشم رهایت کنم وقتی که اینگونه ای ؟؟!
چه شبی...
شبی که چشمانمان خیس بود... شبی که گرمایمان یکی...
شبی که بوسه میزنم لبانی که... و اشک می ریزم به روی گونه هایت...
و خیس می شوی میان اشک غمم... و خیس می شوم میان اشک غمت...
و گریه ای که بند نمی خواهد آید...
برای شانه هایی گریه میکنم که دیگر به وقت گریه هایم نیست...
جدایی اینگونه که دوست می داری ام و من هم...؟؟
جدایی اینگونه که اشک میریزی و من هم...؟؟
جدایی اینگونه که می میری و من هم...؟؟
جدایی اینگونه که بی خوابی و من هم...؟؟
جدایی چگونه باید میان کوچه هایمان پرسه زند...؟؟
من که در رویش بسته بودم...
شاید حواسمان پرت می کند... پرت میکند لحظه های باهم بودنمان را تا که نقش
بندد حلقه های ماتم و اشک...
شاید حواست پرت بوده است... پرت بوده است... شاید... من هم....
۱۵/۱۰/۸۹
آرام می گذاری میان این تلاطم درد را به روی شانه های من...
آرام می خوابانی خاطرات را...
آرام می شکنی این مرد وصله پینه دار را...
آرام می گذری از کنار تنهاییم... میگذری از روح سرد و مبهوت من...
آرام میشوی...؟؟
آرام مکافات میان روزگارم جای میگیرد... چه بغض بی نشانه ای در گلویم دست و پا می زند...
آرام می خواهی برایم مرگ تدریجی را... مثال مگس کشی بودی امروز برایم ٬ من مگسی بی آزار...
آرام ای کاش ها بر لبانم جای می گیرند... و چراها میان دم و بازدم هایم خودی نشان میدهند...
آرام چشانم را میبندم و به تو فکر می کنم... به نبودت... به "گلی" که باید به که بگویم...
آرام میروی و آرام تر از رفتنت میگذرد میان فکر هایم خاطرات بودنمان... خاطره ی دستانت...
آرام نمی گیرد این مرد...
آرام نمی خوابد دیگر... خواب... خواب...
آرام میگیرم...؟؟؟ بیچاره ترنجی که مرد میان من و تویی هامان...
آرام و صادقانه کوله بار کوچکم را می بندم و می روم... می روم به دور دست ها... به ناکجا... به درک...
نویسنده : مهدی فروتن
از این آرامش سرد نجاتم بده...
ازین خواب نمنا ک از این شب نجاتم بده...
از آرایش مرد زن دار که جسمش حراج است از این مرگ تدریجی ذوق نجانم بده...
ازین دو سگو ٬ سگ دو و سگ شدن از این ترس بی تو ٬ با تو شدن...
ازین معصیت های نا بخشودنی ازین خاطرات نفس گیر نجاتم بده...
نجاتم بده.... نجاتم بده...
از این پاپتی های وقت سحر ٬ از این دختران بد اندیش بد
ازین اسب های الاغی صفت ٬ از این بانوان نجیب نجاتم بده...
مرا نیست امید ٬ هلاکم بکن... به آتش بکش جسم خاکی به صلابه کن...
هلاکم بکن... هلاکم بکن...
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن ۱: شدید حالم از خودم و تموم آدمای دنیا و کل نظام هستی به هم می خوره... مخصوصا...
کاشکی میشد گفت...
پ.ن۲: سایتی که ازش عکس میگرفتم فیلتر شد ٬ چراشم نمیدونم باید از کی بپرسم...
هیچ عکس بدی هم نداشت...
صبح تا شب قدم می زند پی یک لقمه حرام
دم دم صبح بر می گردد.. با دست پرپول..
چشمانش اما٬ نمناک و غمناک است..
آن روز که مادرم فهمید نان خانه٬ قیمت تن خواهرم بود
مات شد روی صورت غمناک خواهرم..
مـــــــــــــرد . . . . . . . . . .
به همین راحتی!
افتاد روی زمین٬
دهان نیمه بازش کف کرد . . . . . . . . . . مـــــــــــرد!
خواهرم جیغ زنان درحالی که به صورتش می کوبید٬ . . . . رفت . . . . . .
شاید به دنبال نان و پنیر حرا..... حلال این بار!!!
اما نمی دانم چه شد که من تا به امروز تنها ماندم
و او هیچ وقت برنگشت..
و مادرم از روی زمین بلند نشد..
و گریه سر نداد..
پ.ن: هیچ نقطه ی اتصالی میان این متن و حقیقت نیست.
حتی تشابه!!!

تا حالا شده وقتی که یه فنجون قهوه ی داغ تو دستت گرفتی
و از پشت پنجره به حرکت زیبای برف نگاه می کنی
و جرعه جرعه قهوه ی داغ را می نوشی به این فکر کنی که...
آدمهایی هستند که توی این سرما لباس کافی برای پوشیدن و حفظ از سرما ندارند.
آدمهایی هستند که حتی یک فنجون چایی داغ هم ندارند چه برسه به...
آدمهایی هستند که اصلاْ سقفی ندارند که زیر اون و پشت پنجره اش بایستند
و چایی داغ بخورند.
آدمهایی هستند که حتی نمی تونند به این برف قشنگ نگاه کنند؟
اون موقع است که تازه متوجه حرف دوستت میشی
که می گفت:چقدراز برف بیزارم.از بارون از سرما بیزارم.
توی دلت بهش می گفتی : چه قدر بی احساسی...
زمستون خیلی فصل قشنگیه!
توی زمستون بهترین موقع واسه رفتن به پیست اسکیه.
و تازه اون موقع ست که خجالت می کشی
که چرا دوستت رو درک نمی کردی.
یا اصلا" تلاشی واسه فهمیدن حرفاش نمی کردی.
تازه اون موقع ست که از خودت بیزار می شی
که چرا خدا رو نا سپاسی می کردی. واسه چی؟!
واسه چیزای بیخود!!
تازه اون موقع ست که پرده ای از اشک چشماتو می پوشونه.
از جلوی پنجره میری کنار وبه فکر دوستت می افتی.
همون دوستی که همیشه کفش ها و لباس هاش وصله داشت...
من این پست رو از توی وبلاگ دوست خوبم محبوب برداشتم.
محبوب جان با اجازه!
پ.ن: و یه معرفی کوچولو!
برای وبلاگ یکی از دوستان دیگه مون!
از طرف ایشون دعوتتون می کنم که از وبلاگشون دیدن کنید.
من که دیدم و واقعا" حظ بردم!
پست هایی با گویش ساده و روان...
آموزشی٬ ادبی٬ معرفی و ...
دیدنش خالی از لطف نیست!
خدا از خیانت آدم ها سردرد گرفته بود.
همان موقع که مسکن خورد و آرام آرام چشمان عادلش روی هم آمدند:
زانوان احساسم فرود آمد روی صفحه ی خاطرات ِ رقصان ِ رو به روی چشمان اشکی ام...
تـــــــــــــک . . . . تــــــک . . . . . تک...
اشک های تحفه ام...
چـــــیـــــــــک . . . . . . چیــــــــک . . . . . چیک....
می چکد روی همین چند وقت پیش ها...
و شمع های روشن نشده ی روی میز ِ رزرو ِ گوشه ی دیوار را خاموش می کند...
به بوسه های هرگز خطور نکرده از ذهن های مشوّشمان فکر می کنم که چگونه (۱ - جمعه) ها فرود می آمد روی پهنای صورت نارنجی از انوار طلایی خورشیدی اش...
نه!!!
اصلا" می خواهم به خود ِ خود ِ "انتظار منهای ۱" فکر کنم!
به خود ِ خود ِ لحظه هایی که به زور زیر بالش ِ پُر از پَرَم خفه شان کردم تا به جمعه برسند...
قتل عام لحظه های من چگونه گذشتند...
تِرَن ِ پُر سرعت ِ لحظه های تو چطور...
پ.ن۱: برای دل ِ گرفته ی عزیز ِ دلم...
پ.ن۲: (۱ - جمعه) == > پنجشنبه